|
جاده ی قلب مرا رهگذری نیســـت که نیست
جز غبار غم و اندوه در آن هـــمسفری نیست
آن چنان خیمه زده بر دل مـن ســــایه ی درد
که در او از مه شادی اثــری نیست که نیست
شاید این قسمت من بـــــــود که بی کس باشم
که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست
ایـــــــن دل خسته زمانی پر پــــروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست
بس که تنــــــــــهایم و یار دگــــــر نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیســـت که نیست
شب تاریـــــک ، شده حاکـــــــتم چشم و دل من
با من شب زده حتـــی سحری نیست که نیست
کامم از زهر زمــــــانه همه تلــــخ است چنان
که به شیرینی مرگم شکــــری نیست که نیست |